پارت هفتاد و هفتم :

تو خیابونا راه میرم بی توجه به رهگذرا ....
انقدر راه میرم که دیگه خودمو بین خیابونا گم میکنم ...
خسته گوشه خیابون می ایستم وتاکسی میگیرم ...
خودمو به خونه میرسونم و موقع رسیدنم همه جلوی در منتظر من وایسادن ...
مامانم با دلهره میگه:چیشد مادر؟حرف زدی
سرمو به نشونه اره تکون میدم ....
برسام با ناراحتی میگه:اخرش کار خودتو کردی ....
مانی و ساره هم چیزی نمیگن ‌....
_پدر بچمه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یلدا

    5

    نویسنده عزیز ممنون از رمان زیباتون اگه میشه حالا که آخرای رمان هست به جای که ما هر هفته یکبار فقط بتونیم ادامه ش را بخونیم به روز های پارا گذاری افزایش بدید

    ۳ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    بچه ها یه هل بدین رمان لایکاش زیاد شه .نظراتونو برام حتما بنویسید .این ک دوسدارید اخر داستان چی بشه منم انگیزه بگیرم 😍رمان بعدیو سریع تر براتون بزارم

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    خیلی جالب

    ۳ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    💖

    ۳ سال پیش
  • ....

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    🫠😘😘

    ۳ سال پیش
کپی شد!